اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم
..اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم
..اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم
..اگر عشق بودم اهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم
..ولي افسوس که نه بارانم
..نه اشک
..نه گل و نه عشق
.. اما هر چه هستم دوستت دارم![]()
===============================

==================================================

يك روز رسد غمي به اندازه كوه يك روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است گلم در سايه كوه بايد از دشت گذشت

اين قفسه سينه كه مي بيني يه حكمتي داره ، خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت ، يه پوست نازك بود رو دلش . يه روز آدم عاشق دريا شد آنقدر كه به تمام وجودش خواست تنها چيز با لرزشي كه داره بده به دريا . پوست سينشو دريد و قلبشو انداخت تو دريا ، موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي . خدا دل آدمو از دريا گرفت و گذاشت تو سينش . آدم دوباره آدم شد ولي امان از دست اين آدم . دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد ، دوباره پوست نازك تنشو كند و دلشو پرت كرد ميون جنگل ، باز نه دلي موند نه آدمي ، خدا كم كم داشت عصباني مي شد ، يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محكم گذاشت تو سينه اش . ولي مگه اين آدم ،آدم مي شد . اينبار كه سرشو بالا كرد يه دل كه داشت هيچي با صد دلي كه نداشت عاشق آسمون شد . همه اخم تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو كند و باز دلشو پرت كرد ميون آسمون ، رل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خد . نه ديگه ..... خدا گفت...... اين دل واسه آدم دل نمي شه . آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمين افتاده بود ، خدا اينبار بس كه از دست آدم ناراحت بود يه قفس كشيد روش . آدم كه به خودش اومد ديد اي دل غافل ...... چقدر نفس كشيدن واسش سخت شده ، چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده ، دست كشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي كشيد ..... همچين كه از آهش رنگين كمون درست شد . و اين براي اولين بار بود كه رنگين كمون درست شد . بعد هي آدم گريه كرد هي آسمون گريه كرد . روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشك مي ريخت . آدم بيچاره دونه دونه اشكاشو كه ميريخت رو زمين ، شكل مرواريدي مي شد و بر مي داشت و پرت مي كرد طرف خدا تو آسمون . تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس و در بياره . اينطور بود كه آسمون پر از ستاره شد . ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت . خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت ، يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره كرد ، ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محكمي گذاشته . دلشو ديد كه اون زير طفلكي مثل دل گنجشك مي زد و تالاپ تولوپ مي كرد . انگشتاشو كرد زير همون ميله درست روي دلش بود به همه زوري كه داشت اونو كند . آخ ...... اونقدر دردش اومد كه ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد . خدا از اون بالا همه چيز نگاه ميكرد ، دلش واسه آدم سوخت . استخونو برداشت ماليد به دريا و آسمون و جنگل . يهو همون تيكه استخوان روي هوا رقصيد و رقصيد ، چرخيد چرخيد ، آسمون رعد و برق زد. دريا پر شد از موج و طوفان و درختاي جنگل شروع كردن به رقصيدن . همون تيكه استخون ياش يواش شكل گرفتو شد يه فرشته ، با چشاي سيام مثل آسمون شب ، با موهاي بلند مثل آبشار توي جنگل ، اومد جلو دست كشيد روي چشاي بسته آدم . آدم چشاشو باز كرد اولش هيچي نفهميد ، هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نگاه كرد . فرشته رو كه ديد با همون يه دل كه نه صد دلي كه نداشت عاشقش شد . همون قد كه عاشق آسمون و دريا و جنگل بود ،نه .... خيلي بيشتر ، پا شد و فرشته رو نگاه كرد ؛ دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا كه استخونشو كنده بود . خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولي دل آدم كه از بين اون ميله ها در نيومد . بايد دو سه تا از اونا رو مي كند، تا دستاشو برد زير استخوان قفسه سينه اش فرشته خرامون خرامون اومد جلو ،دستاشو باز كرد و آدمو بغل كرد . سينشو چسبوند به سينه آدم . خدا از اون بالا فقط نگاه مي كرد با يه لبخند رو لبش . آدم فرشت رو بغل كرد ، دل آدم ياش يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه ي فرشته خانوم ، فرشته سرشو آورد بالا و تو چشماي آدم نگاه كرد . آدم با چشاش خنديد . فرشته سرشو گذاشت رو سين آدم و چشاشو بست .
آدم يواشكي به آسمون نگاه كرد و از ته دل دست خدا رو بوسيد . اونجا بود كه دل آدم براي اولين بار احساس آرامش كرد . خدا پرده آسمونشو كشيد و آدمو با فرشته اش تنها گذاشت

==================================================
