ازتو گفتم همه جاسبزشدوباران شد
کوچه آمد به سخن همهمه ی توفان شد
ازتو گفتم همه ی پنجره ها خندیدند
ایزد از عرش فرود آمده وانسان شد
در مسیر نگهت آینه ها صف بستند
ملک الموت زمینگیرشدو بی جان شد
هرطرف راکه توناز نفسی می دادی
با غ درباغ گل نسترن وریحان شد
دل به دریای پریشانی نامت دادیم
دل به توفان تودادیم و غمت آسان شد
گوشه هرگوشه به نام تو هزاران خورشید
دست دردست برای توقضاگردان شد
نفست گرم! که از حوصله ی چشمانت
خانه ی کوچک وسرد دل من بستان شد
درتب خاطره ها نام تورا بردم باز
همه جا سبزشدو سبزشد وباران

دل سپردن از برای زندگی کردن چه زیباست
گاه تلخ وگاه شیرین گاه چشم انداز رویاست
دل سپردن هاچه آسان دل بریدن ها چه سخت است
عاشقی و بی قراری جان خریدن ها چه سخت است
نازنینم در پناهت در وجود پر ز آهت
در میان دست گرمت پاکی قلب چو ماهت
برگ ریزان خزانم رابه خاموشی سپردم
فصل زرد غصه هایم را فراموشی سپردم
تو همیشه در سکوتم از نوای عشق گفتی
از وجود مهربانت نامه های عشق گفتی
پس چه شد آن مهربانی آن وفای زندگانی
آن همه مهر و محبت آن بهار جاودانی
هجرت
روی قبرم بنویسیدمسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است
بنویسید زمین کوچه ی سر گردانی است
او در این معبد پر حادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلی و همدردی است
در رثایم بنویسیدکه شاعر بوده است
بنویسید اگر شعری از او مانده به جای
مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است
مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست
بنویسید در این مرحله کافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مهاجر بوده است
دوست دارم مارکار
دل
آسمان دل من آسمانی نکوست.....
شاید این آسمان،بار دیگر خواهد،
معنی باران را، با صدای شرشر، تا نهایت ببرد،
و در آن زمزمه، نازک باد صبا،
با صدای خش خش، خش خش برگ چنار، روز خود را تا مهر، به نهایت ببرد.
با خودش ساز زند، با خودش عشق کشد