امام زمانم ، مهدي جان سلام گرم و آتشين مرا بپذير . سلامي كه از روي شرمساري به سويت مي فرستم .مهدي جان امام زمانم اعتراف مي كنم كه شرمسارم و در مقابل چشمان تو شرمنده ام . بارها خواسته ام و نيت كرده ام كه اين جمعه ديگر براي دعاي ندبه به مسجد مي روم اما هر بار شيطان لعنتي مرا از تو دور كرده و خواب را بر بيداري و با تو بودن ترجيح داده ام . حجتم ، مرا ببخش كه لياقت حضور در دعاي ندبه تو را ندارم . مهربانم كاش مي شد كه منتظري واقعي باشم . كاش هر صبح جمعه كه مي آيد صبح زود بيدار شوم و درب خانه را آب و جاروب كنم و منتظر آمدنت بنشينم . يا مهدي قلب پر گناهم را با محبت خود پاك كن . يا مهدي كمكم كن تا آن شوم كه تو دوست داري .
اللهم عجل لوليك الفرج

===============================
تو رفتی رفتنی اما نه از دل............
======================
حالا کفشهات رو نگاه کردي ؟ 2 تا عاشق ، 2 تا همراه که بي هم ميميرن ، با هم خاکي ميشن ، بدون هم زير بارون نميرن . کاش آدما هم يه کم از کفشاشون ياد ميگرفتن

رو بغض خيس پنجره اينجوري اشكاتو نريز
به دورو بر نگاه كني قحطي مهربو نيه
حال كبوتر و نپرس بدجوري بالش خونيه
نفرين نكن به آسمون تقصير آسمون چيه؟
بين تمومه آدما درد من و تو يكيه
اشكاتو پاك كن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت
اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت.....

=============================================================
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر جوان يک کشاورز به نزد او رفت تا از او اجازه بگيرد.
کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمين بايست من 3 گاو نر را يک به يک آزاد مي کنم اگر توانستي دم هر کدام از اين 3 گاو را بگيري مي تواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع به انتظار اولين گاو ايستاد درب باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که تو عمرش ديده بود بيرون دويد فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي گزينه بهتري باشد پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.
دوباره درب باز شد و باور کردني نبود در تمام عمرش گاوي به اين بزرگي و درندگي نديده بود با سم به زمين ميکوبيد خرخر ميکرد و کف از دهانش جاري بود. جوان با خود گفت گاو بعدي هر چيزي باشد از اين بهتر است پس به سمت حصار دويد و اجازه داد تا اين گاو هم از مرتع عبور کند و از درب پشتي خارج شود.
براي بار سوم در باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد اين ضعيف ترين و کوچکترين گاوي بود که توي عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گردن او پريد دستش رو دراز کرد ... اما گاو دم نداشت.
به شخصی گفتند که دیگر به پیری رسیدی و عمر خود را به هدر دادی، توبه کن و به حج برو. گفت : برای اینکار پولی پس انداز ندارم که به حج روم. به او گفتند که خانه ات را بفروش. در پاسخ گفت: آنگاه اگر باز گردم کجا منزل کنم و اگر باز نگردم و مجاور کعبه شوم آیا خداوند نخواهد گفت که ای پس گردنی خورده چرا خانه ات را فروختی و آمدی در خانه ی من منزل کردی؟
دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."
============================================
اميدوارم خوشتون اومده باشه


سلام

